محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

60

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

فال كه من زدم راست آمد و پسرى آمد همچنانكه گفتم ، تو نيز بدانچه گفتى وفا كن . اين را بندهء من خوان تا مرا نيز از او بهره‌اى بود تا هم ترا بود و هم مرا . [ آدم ] آن پسر را عبد الحرث نام كرد . و خداى عزّ و جلّ گفت : * ( هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ من نَفْسٍ واحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْها زَوْجَها 7 : 189 ) * . گفت : بدين بسيارى كه هستيد از يك تن آفريدم و جفت او را هم از او آفريدم تا دلش به دو بيارامد . * ( فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفاً فَمَرَّتْ به 7 : 189 ) * . گفت : آدم با جفت خويش گرد آمد و از او بار گرفت سبك . پس روزگار بگذشت و بار در شكم او گران شد . * ( فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَعَوَا الله رَبَّهُما لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ من الشَّاكِرِينَ 7 : 189 ) * . چون بارش گران شد ، هر روز خداى را عزّ و جلّ دعا كردى هم آدم و هم حوّا كه اين فرزند ما درست دهى به دست و پاى ، تا ترا شكر كنيم . * ( فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَه شُرَكاءَ فِيما آتاهُما 7 : 190 ) * . گفت چون فرزند بزاد درست بود ، و با او انبازى كردند اندر آن فرزند . يعنى كه وى را به بندگى با ابليس دادند و عبد الحرث نام كردند . پس نخستين چيزى كه آدم را بفريفت بدين جهان اندر ابليس اين بود و اين نه انباز گرفتن بود به خداى عزّ و جلّ به كفر . چه معنى اين چنان باشد كه دوستى مر دوست خويش را گويد اين فرزند من رهى تست . اين فرزند به حقيقت نه رهى باشد و نه بنده و ليكن اندر دوستى با وى همى گويد ، چنان كه ميان دوستان بود . و آدم پيغمبرى بود بزرگوار و مرسل ، و بر او چنين نتوان انديشيدن ، و ليكن خداى عزّ و جلّ آن را از آدم نپسنديد . هر چند معنى اين سخن خرد بود ، خداى عزّ و جلّ آن را از آدم بزرگ گرفت و به گناه انگاشت ، زيرا كه از پيغمبران صغاير كباير بود از آن مرتبت كه ايشان را است . و گروهى گفتند از بهر آن بود كه چون فرزندشان بمرد ، آدم حوّا را گفت : باك مدار كه هنوز برناييم ، ديگر باره خفت و خاست كنيم ما را فرزند آيد . خداى تعالى گفت : فرزند از خفت و خاست همى بينى ؟ و اين سخن به شرك گرفت . پس آن پسر بمرد و خداى آدم را پسرى بداد و او را شيث نام كرد . و از پس آدم پيغمبر بود و خليفت او بود بر ملك زمين . و از پس شيث ديگر فرزندان آمدند و همه بزيستند و بزرگ شدند .